پریدخت

دهانت راببند بگذار چشم ها لالايي بخوانند

دوباره آشوبم

کی تمام می شود

بغضی نیست !

حرفی نیست !

خدایا

گله دارم

هراسم از این سرهای معطل ولخرجی است که

نگاهشان را

بدرقه ی قدم های هر دختر نورسی می کنند

تو هم که دم برنمی آوری

انگار سکوتت

تایید تمام گفته ها و کرده هاست!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط سیده مائده معین الدینی نظرات () |

کجای زمان ایستاده ام؟

کدام جاذبه مرا به زمین چسبانده است

و آنقدر جذاب هست که

نمی توانم بلند شوم؟!

و به آسمان بروم

کدام؟؟

 

              

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٧ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط سیده مائده معین الدینی نظرات () |

 

تاریکی رهایم نمی کند

و تنهایی

دیوارهای اتاق

سه تار

زندگی مرا مچاله کرده و دور انداخته

حالا شاید لای این همه مچاله

لااقل تنها نمانم ....

 

 

______________________________________

 

 

لب به هم می زند

انگار لالایی می گوید

من خواب و بیدارم  

اما می بینم

نمی خواهم بخوابم

می دانم

می خواهد مرا بخواباند و

برود پی... 

            ..

                    .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٥ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط سیده مائده معین الدینی نظرات () |

قلبت در دست های من است آرام خوابیده و دارد

 به بی تابی تو می خندد که دنبالش میگردی

حالا یک روز بدون قلبت سر کنی چه می شود!

به کجای این

  آسمان و زمین بر میخورد!

 بیا

 بیا بنشین

 نه نه کنار من

و الا می دانی که قلبت در دست من است

 

 

می فشارمش!!

 

 توکه نمی خواهی من قاتلت باشم!

 

ببین نگاه کن

 اصلا می خواهی من هم قلبم را در بیاورم و

به تو بدهم

 اینطور بی حساب می شویم

 بعد من قلب تو را در سینه می گذارم و

 تو قلب من را

  نمی خواهی نه !

 

              از چشم هایت پیداست ....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط سیده مائده معین الدینی نظرات () |

 

 

 

عزیزکم 

 

دنیا بهانه ایست برای بودن با تو پس بدان اگر نباشی

من هم نیستم

 

چتر نگاهت را باز کن بگذار طعم شیرینش را حس کنم

 

بگذار گرم شوم

 

گر بگیرم

 

تا بسوزم

 

تا بسوزانیم....

 

می دانم ! می دانم !

 

تو برای دست های کوچک من بزرگ بودی

 

چشم هایم را بغل می کنم

 که مبادا کسی به حریم تو جسارتی کند

 

که مبادا نگاهم به نگاه کسی دیگر گره بخورد

 

 و دوباره بلرزم 

 

محال است !

 

مگر نمی دانی خدا ایوب را از روی من ساخته !

 

من صبورترینم

 

دنیا تو را از من گرفته چه بر سرم آمده

 

همیشه هستی

همه جا لای تمام پیچ و خم های دالان ذهنم

 

با هم قدم می زنیم، شعر می خوانیم

 

وقتی نیستی چگونه اتفاق می افتی

 

هان!

تو برای دست های کوچک من بزرگ بودی 

 

بزرگ

 

آغوشم سرد است

 

از وقتی نیستی!

 

راستی چندم آذر بود؟!

 

   

 

 

           

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط سیده مائده معین الدینی نظرات () |

 

 

 

تمام این سکوت فریاد نبودن توست که بی صدا مانده است

 

و گلویم را می فشارد

 

مثل دست های مرگ می ماند وقتی بی وقفه می فشارد

 

و تو نفس کم می آوری  

 

رهایت می کند

 

نفس می گیری

 

دوبار می فشارد

 

جانت را نمی گیرد نه!

 

فقط مثل خوره به جانت می افتد

 

تا دم مرگ میبرد و دوباره جان تازه می بخشد

 

و دوباره می فشارد ....

 

این داستان ادامه دارد

 

                                 ......

 

   

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط سیده مائده معین الدینی نظرات () |

 

 

از خودم می ترسم

 

وقتی تنهایم

 

از هجوم بی پروای شما به ذهنم

 

و از خلوتی که با شما می سازم

 

ذهنت به التهاب نگاهم نمی رسد!

 

حق با دست های من است یا تو

 

نمی دانم!

 

فقط می دانم در یک شب بارانی پائیزی

 

چترت را برداشتی و رفتی

 

همین یادم مانده!

 

من خیس باران شدم

 

و تو

 

                     نقطه ی کور زندگی من....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۳ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط سیده مائده معین الدینی نظرات () |

 

 

سکوت خلوتم را بشکن تو می توانی با خنده هات یادت هست...

 

عزیزکم :

 

گاهی فکر میکنم دست های خواهش مرا می گیری

شاید در خیال

 

وبا هم جاده ی خیال انگیز رویاهایمان را

شانه به شانه قدم می زنیم

فقط من و تو.

زیر درختانی که سایبان روح ما می شوند

تا مبادا کسی به حریم

عشقمان جسارت کند .

 

می رویم

 

 تا آخر جاده

کنار همان رودخانه ای که

                   ما را با هم آشنا کرد

 

تلاقی نگاهمان را جشن می گیریم

 

تا عمق فکر هم پیش می رویم

 

تا لحظه ی آغوش گرم شما

 

که یخم را آب می کند

 

تا بوسه های ناب نگاهتان

 

و برمی گردیم راه رفته را

 

جاده همچنان خلوت است

 

مهم نیست ما را به جرم عاشقی

به زندان برند یا به صلیب کشند

 

همین چند لحظه عاشقی برایمان کافی است!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط سیده مائده معین الدینی نظرات () |

Design By : Night Melody